فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )
917
فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )
تكان داد و لق كرد ، - فى مَشْيِه : در راه رفتن جنبيد و تكان خورد . النَّصْو - [ نصو ] ( طب ) : دردى است كه در شكم پديد مىآيد . النَّصُوح : مرادف ( النّاصح ) است . اين كلمه در مذكر و مؤنث يكسان برده مىشود ؛ « توبةٌ نصوحٌ » : توبهء راست و خالص . النَّصِيّ - ج أَنْصَاء و جج أَنَاصٍ [ نصي ] ( ن ) : گياهى سخت كه از آن خيزران هندى بدست مىآيد ، - ج انْصية به معناى استخوان گردن است . النَّصِيب - ج أَنْصِيَة و أَنْصِباء و نُصُب : سهميه از هر چيزى ؛ « هو على نَصِيبٍ وافِرٍ من كذا » : او سهم زياد و بسيارى از آن چيز دارد ، شانس و بخت ؛ « هَذَا نَصِيبى » : اين بخت من است ، « و كان من نَصِيبِه أن » : از بخت و اقبال او بود كه ، دام گسترده ، حوض . النَّصِيبَة : واحد ( النَّصائب ) است كه به معناى سنگ اطراف حوض مىباشد . النَّصِيَّة - ج نَصِيّ و جج أَنْصَاء و أَنَاصٍ [ نصي ] : مؤنث ( النَّصِيّ ) است ، بقيه ، - مِنْ الْقَوم أو الإِبل : از قوم و يا شتران بهترين آنها . النَّصِيح - ج نُصَحَاء : پند دهنده ، نصيحت كننده . النَّصِيْحَة - ج نَصَائِح : اسم مصدر ، پند و اندرز به آنچه كه مصلحت است و نهي از آنچه كه بد است . النَّصِير - ج نُصَرَاء و أَنْصار : يارى كننده ، مرادف ( النّاصر ) است . النَّصِيْرَة - ج نَصَائِر : مؤنّث ( النَّصِير ) است ، عطا و بخشش . النَّصِيح : خالص و بىآلايش . النَّصِيص - [ نصّ ] : مص ، تعداد قوم ، افراد گروه . النَّصِيف : نيمى از هر چيز ، - مِنَ البُرْد : جامهء دو رنگ . النَّصِيل - ج نُصُل : تيشه ، بالاى سر ، زير چانه ، مفصل ميان سر و گردن در زير زنخ ، بخشى از دره ، گندم پاك شده از خاك و كاه ، سنگى مستطيل كه با آن چيزى بكوبند ؛ « نَصِيلُ الْحَجرِ » : رويهء سنگ . نَضَّ - - نَضّاً و نَضِيضاً [ نضّ ] الماءُ : آب چكه كرد و اندك اندك روان شد ، آب تراوش كرد ، - تِ القِرْبَةُ مِنْ شِدَّة الملْءِ : مشك بر اثر پر شدن بيحد از آب پاره شد ، - مالُه : دارائى او پس از آنكه متاع و كالا بود نقدينه شد ، - العُودُ : از نوك چوب پس از افروختن در آتش آب جوشيده بيرون آمد ، - الشّيءَ : آن چيز را آشكار كرد ، - الطَّائِرُ جَناحيه : پرنده بالهاى خود را تكان داد ، - نَضِيضاً الأَمْرُ : امر ميسّر و امكانپذير شد ؛ « خُذْ ما نَضَّ لك من دَيْنٍ او ثَمَنٍ » : آنچه از بها و يا بدهى را كه برايت ميسّر شده دريافت كن . النَّضّ - مص ، درهم و دينار ، ناپسنديده ، « رجُلٌ نَضُّ اللَّحم » : مرد كم گوشت و لاغر اندام . نَضَا - - نَضْواً [ نضو ] السيفَ من غمده : شمشير را از غلاف بيرون كشيد ، - الثَّوبَ عنه : جامه را از تن او بيرون كرد ، - الرَّجُلَ من ثوبه : جامهء ويرا در آورد و او را لخت كرد ، - البلادَ : شهرها را پيمود ، - السّيفُ : شمشير فرود آمد و بريد ، - نَضْواً و نُضُوّاً الخِضابُ : رنگ خضاب پريد ، - نَضْواً و نُضِيّاً الفرسُ الخيلَ : اسب از ساير اسبان جلو رفت و پيشى گرفت . نَضَى - نَضْياً [ نضي ] السيفَ : شمشير بركشيد ، - الثَّوبَ : جامه را از تن در آورد ، جامه را كهنه و فرسوده كرد . نَضَّى - تَنْضِيَةً [ نضو ] ثوبَه عنه : جامه را از تن او بدر آورد . النَّضَائِض - [ نضّ ] : صداى گوشت كه بر روى سنگهاى داغ در حال پخته شدن است . النَّضَّاح : صيغهء مبالغه است ، آبيارى كنندهء نخلستان ، شتر ران ، شتر آبكش . النَّضَّاحَة : مؤنث ( النضّاح ) است ؛ « قوسٌ نَضَّاحَةٌ بالنَّبْل » : كمانى كه با آن خوب تيراندازى كنند . النَّضَّاخ : باران بسيار و سخت . النَّضَّاخَة - « عينٌ نَضَّاخَةٌ » : چشمهء آب پر فوران . النُّضَار : زر و سيم ، و بيشتر بر زر اطلاق مىشود ، خالص هر چيزى ، گوهر خالص و پاك ، گياه و چمن رويان و مستقيم ، بهترين تخته و چوب كه از آن ظرف بسازند ؛ « قدحٌ نُضَارٌ » : قدحى كه از بهترين چوب ساخته شده باشد . النِّضَار : گياه و چمن رويان و مستقيم ، بهترين چوب براى ساختن ظروف . النُّضَارِيَّات : نوعى حشرات كه داراى بالهاى پيچيده مىباشند . النُّضَارِيَّة - ( ح ) : نوعى حشرات پيچيده بال و درخشنده كه از برگ درختان تغذيه مىكنند و از روشنائى روز گريزانند . النِّضَاض - [ نضّ ] : عطا و بخشش اندك . النَّضَّاض - [ نضّ ] : صيغهء مبالغه است بر وزن ( فَعَّال ) . النُّضَاضَة - [ نضّ ] : بقيه و باز ماندهء آب و يا چيزى ديگر ، مقدارى كم از آب يا چيزى ديگر ؛ « نُضَاضَةُ الرجُلِ » : آخرين فرزند شخص . النَّضَّاضَة - [ نضّ ] : مؤنَّث ( النضَّاضَ ) است . النُّضَاوَة - [ نضو ] من الخضاب : رنگ حنا و خضاب . نَضَبَ - - نَضْباً الماءُ : آب روان شد ، - عمرُه : عمر او به پايان رسيد ، - - نُضُوباً الماءُ : آب به زمين فرو رفت ، - فلانٌ : بدرود زندگى گفت ، - تُ عينُه : چشمش به گودى افتاد ، ، - الخَيْرُ : خير و بركت كم شد ، - فلانٌ الثَّوبَ : جامه را از تن در آورد ، - عَن الشّيءِ : از آن فاصله گرفت ، - القومُ : آنها دور شدند ، - تِ المَفَازة : بيابان دور شد . نَضَّبَ - تَنْضِيباً [ نضب ] الماءُ : آب در زمين فرو رفت ، - تِ النّاقةُ : شير شتر كم شد . نَضِجَ - - نَضْجاً التمرُ أو اللحمُ : خرما رسيده شد و يا گوشت پخت و خوشمزه شد ، - نَضَجاً